درباره وبلاگ

هر كه رفت ....
پاره ای از دل ما را باخود برد ....
اما اوکه با ماست ....
اوکه نرفته است ....
از اوبپرسید ....
که چه میکند با دل ما
به یاد رفتگان
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
این مطلب فقط چند دقیقه وقت شما را می گیرد، اما می تواند طرز فکر شما را
تغيیر دهد....![]()
در بیمارستانی ،دو مرد در یک
اتاق بستری بودند.مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی بعد از ظهرها یک ساعت
در تخت می نشست تا مایعات داخل ریه اش خارج شود. اما دومی باید طاق باز می
خوابید و اجازه نشستن نداشت.آن دو ساعتها در مورد همسر، خانواده هایشان ،
شغل، تفریحات و خاطرات دوران سربازی صحبت می کردند.بعد از ظهرها مرد اول در
تخت می نشست و روی خود را به پنجره می کرد و هر آنچه را که می دید برای دیگری
توصیف می کرد. در آن حال بیمار دوم چشمان خود را می بست و تمام جزئیات دنیای
بیرون را پیش روی خود مجسم می کرد
او با این کار جان تازه ای می گرفت،
چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او با تکاپو و شور و نشاط فضای بیرون پنجره
رنگ زندگی می گرفت.
در یک بعد از ظهر گرم ، مرد کنار
پنجره از رژه ای بزرگ در خیابان خبر داد.با وجود این که مرد دوم صدایی نمی
شنید، با بستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که هم اتاقیش وصف می کرد پیش رو
مجسم می نمود.<
روزها و هفته ها به همین صورت سپری شد.یک
روز صبح وقتی پرستار به اتاق آمد،با پیکر بی جان مرد کنار پنجره که با آرامش
به خواب ابدی فرو رفته بود روبرو شد.
پس از آنکه جسد را به خارج از اتاق
منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به کنار پنجره منتقل کنند. به
محض اینکه کنار پنجره قرار گرفت، با شوق فراوان به بیرون نگاه کرد
تنها چیزی که دید دیواری بلند و
سیمانی بود
;با تعجب به پرستار گفت:جلوی این پنجره
که دیواره!!!چرا او منظره بیرون را آن قدر زیبا وصف می
کرد؟
پرستار گفت: او که نابینا بود، او حتی
نمی توانست این دیوار سیمانی بلند را ببیند.شاید فقط خواسته تورا به زندگی
امیدوار کند.
بالاترین لذت در زندگی اینست که
علیرغم مشکلات خودتان ، سعی کنید دیگران را شاد
کنید
شادی اگر تقسیم شود دوبرابر می
شود..
اگر می خواهید خود را ثروتمند احساس
کنید ، کافیست تمام نعمتهایتان را ، که با پول نمی توان خرید،بشمارید. زمان
حال یک هدیه است. پس قدر این هدیه را بدانید.
انسانها سخنان شما را فراموش می
کنند.
انسانها عمل شما را فراموش می
کنند.
اما آنها هیچگاه فراموش نمی کنند که
شما چه احساسی را برایشان به وجود آورده اید.<
به یاد داشته باشید: زندگی شمارش نفس
های ما نیست، بلکه شمارش لحظاتی است که این نفس ها را می
سازند.
نوشته شده توسط دخترای قشمی در جمعه دوم شهریور 1386 ساعت 11:13 موضوع | لینک ثابت

" به نام او "
میدانم که صدایم را می شنوی ، می دانم که مرا می بینی ؛ پدر خوبم اگر می توانی اگر می شود امشب به خوابم بیا تا مثل سالهای گذشته بوسه بارانت کنم . اگر می توانی بیا تا شاید یکبار دیگر در خواب گرمی دستانت را حس کنم . بیا تا من هم مثل دیگر پسران دل خوش باشم به اینکه امسال هم روز پدر ، پدرم در کنارم بوده ... بیا !
می دانم که هستی همیشه در کنارم ، پس :
بهترینم ، مهربانم ، تکیه گاهم ، پدرم : روزت مبارک
وقتی به عرقای روی پیشونیش نگاه کردم دلم می خواست تا نفس دارم دستای محکم و بزرگشو ببوسم
دلم می خواست مثل بچگیام تو بغلش آروم بگیرم و همه ی گلایه هامو از این دنیا و سختیاش تند تندبگم!!
دوست داشتم سر مو بذارم رو شونشو اونقدر گریه کنم که دیگه هیچ بغضی گلومو فشار نده...
دلم پر می زنه وقتی درو باز می کنم ... میاد تو ... بغلم می کنه...
وقتی تو دلتنگیام نمی تونه هم صحبتم بشه ولی از ناراحتی چشاش خون میفته!!
دلم می لرزه وقتی ناراحت می شه و تو صندوقچه ی غمایی که داره جمعشون می کنه و گلایه نمی کنه...
وقتی شبا که تنهام پهلوم می شینه تا تنها نمونم در حالیکه می فهم اونقدر خوابش میاد که شاید حتی حرفامو
نفهمه...
به قلب بزرگش حسودیم میشه وقتی میبینم با همه ی عشقی که به فرشته ی آسمونیه خونمون داشت هیچ
حرفی در موردش نمی زنه تا من ناراحت نشم.
به عشق پاکش حسودیم میشه وقتی میبینم درد عشقشو تو دلش میریزه و به هیچ کس چیزی نمی گه.
پدرم بود که با دل مهربونش ... خدا رو به من نشون داد
پدرم بود که پاهامو رو پاهاش گذاشت و مسیر زندگی رو بهم نشون داد...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نوشته شده توسط دخترای قشمی در شنبه سی ام تیر 1386 ساعت 17:38 موضوع | لینک ثابت
سوگند را ساختيم تا سوگند ياد کنيم که عاشق بمانيم
با سوگند شروع مي کنيم با اميد ادامه مي دهيم و آرزو داريم با وصال ختم
شود .... سوگند مي خوريم به زيبايي عشق پاک که دل از هم نگيريم که
لحظه اي از ياد يکديگر غافل نشويم که براي هم باشيم و به ياد هم که
دوست داشتن را از ياد نبرده و با آمدن هر سپيده و شروع هر روز به ياد
يکديگر چشم به جهان بگشاييم .... و در آخر سوگند به عشق که در غم و
شادي با هم باشيم
در آخر منظور از عشق > عشق به خدا و پدر و مادر
نوشته شده توسط دخترای قشمی در شنبه پنجم خرداد 1386 ساعت 1:21 موضوع | لینک ثابت
...
گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همديگه رو مي بينيم يه شكلات مال تو
شاید باور نکردی آن زمان که گفتم می روم برای ابد رفتم.....هیج گاه جدی نگرفتی که صبح گاهی خواهد آمد که خواهم رفت....آخرین وداعم را دیدی اما باز سکوت کردی.....تنها گفتی کاش امشب بمیرم.....و من در گرداب خاطراتم به تو فهماندم که سخنت پوچ است.....مرگ تو با رفتن من فرا نمی رسد و این چه زیباست! و اکنون دیر زمانی است که من رفته ام....گویا هرگز نیامده بودم.....باز چون همیشه خورشید طلایی رنگ طلوع می کندو شبان گاهان ماه نقره فام رخ می کشد در آسمان خیا لت.....اما دیگر سلامی نیست.....
قلبم گرفت ای نازنین نفس دیگه نفس نیست....آه این زمین و سرزمین واسم به جز قفس نیست......
تنها شاهد اشک های شبانه ام
همین صفحه سفید و جوهر سیاه است
هرگز نخواستم چشم نامحرم این لحظه های ناآشنا
وفروریختن اشک را بر گونه هایم ببیند
همیشه بالش سکوت را
زیر سر هق هق تنهایی ام گذاشتم
تا کسی صدایم را نشنود اما تو ٬ تو که از گریه های پنهانی من باخبری چه کنم گاهی همین گریه های گهگاه جای خالی تو را در غربت لحظه هایم پر می کند باور کن!!!!
نوشته شده توسط دخترای قشمی در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ساعت 18:47 موضوع | لینک ثابت
سلام به دوستان عزیز
روز والنتاین روز عشاق مبارک همه باشه
Happy Valentine's Day


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشته شده توسط دخترای قشمی در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 22:34 موضوع | لینک ثابت
هيچ مي داني تک تک آن ستاره هايي که هر شب نگاه خسته اما مشتاقت را به آنها مي دوزي و آرزو ميکني که کاش مي توانستي با دستهايت سهم خودت را از آسمان برداري . اگر تو بخواهي مي توانند پلکاني شوند و تو را اوج دهند تا ملاقات خدا؟
-+-+-+-+-+-
وقتي واقعيت ها , آدم را فريب بدهند چه کار مي شود کرد ؟ روزگاريست که حقيقت هم لباسي از دروغ بر تن کرده است و راست راست توي خيابان راه مي رود عشق نشسته است کنار خيابان , کلاهي کشيده بر سر و دارد گدايي مي کند و مرگ , در قالب دخترکي زيبا , گلهاي رز زرد مي فروشد
-+-+-+-+-+-
آنگاه که.......... ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس ميکني؛ به خاطر بياور که ............... زيبايي شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است!!!!
-+-+-+-+-+-
يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم
-+-+-+-+-+-
به ديدارم بيا،هر شب دراين تنهايي تنهاو تاريک خدا مانند دلم تنگ است بيا اي روشن اي روشنتر از لبخند شبم را روز کن در زير سر پوش سياهي ها دلم تنگ است
-+-+-+-+-+-
اگه يکي رو ديدي وقتي داري ترکش مي کني برات فقط سکوت مي کنه بدون ديوونته اگه يکي رو ديدي که ازنبودنت داغون شده بدون براش همه چي بودي اگه يکي رو ديدي که يه روز از بي تو بودن مي ناله بدون بدون تو مي ميره اگه يکي رو ديدي که بعد رفتنت لباس سفيد پوشيده بدون بدون تو مرده اگه يه روز ديديش که يه گوشه افتاده و يه پارچه سفيد روش کشيدن بدون واسه خاطر تو مرده...
-+-+-+-+-+-
هر موقع خواستي از كسي جدا بشي يادت نره بهترين راه اينه كه بهش بگي براي هميشه خدانگهدار، شايد طرف مقابلت ناراحت بشه و قلبش بشكنه ولي بهتر از اينكه منتظر بمونه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نمي دانم تو مي خواني ز چشمم حرفهايم را نمي دانم تو مي بيني نگاه بي صدايم را كه مي گويد بدون مهربانيهاي بي حدت... بدون عشق تو، هيچم
مي داني كه من دلواپس فرداي خود هستم مبادا گم كنم راه قشنگ ارزو ها را... مبادا گم كنم اهداف زيبا را... مبادا جا بمانم از قطار موهبتهايت... دلم بين اميد و ناميدي ميزند پرسه ميكند فرياد ...ميشود خسته... مرا تنها تو نگذاري
تو ميداني ... و ميداني كه من ، بي تو و مهر تو ، مي ميرم تو دستش را بگير تا او نترسد از سيا هي ها، سختي ها ، دو رنگي ها و بداند دوستش داري دوستت دارم خداي مهربانيها
اگر باد بودم می وزيدم، اگر ابر بودم می باريدم، اگر مهر بودم می تابيدم، اگر خدا بودم می آفريدم تا بدانی دوستت دارم ....***
اگر ابر بودی به انتظار اشکت می نشستم، اگر مهر بودی در پرتو ات خود را گرم می کردم، اگر باد بودی چون برگ خزان خود را بدستت می سپردم، اگر خدا بودی به تو ايمان می آوردم تا بدانی دوستت دارم، اگر هيچ بودی از تو ابر سپيدی می ساختم، از تو خورشيد با شکوهی بوجود می آوردم، تو را نسيم ملايمی می کردم از تو خدايی بزرگ می ساختم، تا بدانی که فقط تو را دوستت دارم
زندگي زيباست ؛ نه در رويا بوسه زيباست ؛ نه براي هوس پرنده زيباست ؛ نه براي قفس دوست داشتن زيباست ؛ نه براي لمس کردن ؛ براي حس کردن پس بدون چه کسي تو رو دوست داره ؛ بخاطره خودت
ای دو چشمت سبزه زاران گريه ات اشک بهاران ميروم غمگين و نالان اشک غم ديگر نيافشان ای سراپا مهربانی ای نگاهت آسمانی در دل نامهربانم شوق ماندن می نشانی عاشق و چشم انتظاری پاک و روشن چون بهاری هرچه گفتم باورت شد حيف از احساسی که داری چشمه ايی خشک و سياهم خسته ايی گم کرده راهم بگذر از من چونکه ديگر زشت و سرتاپا گناهم***
ترسم آخر در کنارم خسته وآزرده گردی با همه خوبی و پاکی در خزان پژمرده گردی ميروم تا نشنوم آواز باران دو چشمت ميروم چون می هراسم شعله ايی افسرده گردی ای که در خوبی و پاکی چلچراغ آسمانی قلب سردم را چه بی حاصل به سويت ميکشانی قصه تلخ مرا کاش از نگاهم خوانده بودی من گنهکارم تو خوب و مهربانی
داشتم يک دل و آن هم به تو كردم تقديم بيش از اين از من مسکين چه تمنا داری
عشق ابدي است و اگر نباشد عشق نيست .
"love is for ever and if it doesn 't last forever it isn't love"
آتش عشق تو شد باده و درجام افتاد هر که نوشيد از آن در نظر عام افتاد قسمت ما شد آن باده و آن آتش عشق نوش کرديم،چه نوشي،چه سرانجام افتاد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نوشته شده توسط دخترای قشمی در چهارشنبه بیستم دی 1385 ساعت 18:55 موضوع | لینک ثابت
درخت خودش را پشت شكوفه ها پنهان كرده بود
گلها با يك رديف از ميان گلبرگ از ميان علفها پيدايشان مي شود و مي آيند ... قبل از خودكشي در برابر آينه قاتل و مقتول را به همنشان مي دهم .
ضربان قلب چهار نژاد به يك زبان تبعيض نژادي را محكوم مي كند . شكارچي ناشكيباتر از قوه ء جاذبه زمين انتظار سقوط پرنده را مي كشد . براي اينكه زحمت به دوش كشيدن جسدم را به بازماندگانم ندهم در آستانه در خروجي زندگي جسدم را جا نمي گذارم . حاصل جمع ستارگان چشم خورشيد را مي زند . عمر ماهي صرف آبتني مي شود . خورشيد مچ شب را به روشني روز باز مي كند . شما را نمي دانم ولي آدمهاي دم كلفت با دمشان گردو مي شكنند . حقيقت طشتي است كه بالاخره از بام خواهد افتاد . آنهاي كه خرشان نمي رود ، پالانشان كج است . اگر خرتان نمي رود ، اسبتان را زين كنيد . اين حرفها براي اين است كه نشان دهم حرف مردم تمامي ندارد . درست است كه تمام دانشمندان از مردان بوده اند ، ولي مردان ! اين نكته را از زنان مخفي كرده اند كه تمامي جنايتكاران معروف عالم هم مرد بوده اند . وقتي بمب اتمي هيروشيما انداخته شد ، پشه هاي ژاپني از قدرت حشره كش هاي جديد آدمها حيرت زده بودند . زنبور عسلي كه شيرهء گل قالي را بمكد دست خالي به كندو باز مي گردد . آينه شكسته حاصل جمع خودبيني ها را در سطل زباله مي ريزد . گرسنگي ، سالن سخنراني دهان را تبديل به سالن غذا خوري مي كند . در سپيده دم ، باد نوزيده چراغ ستارگان را خاموش مي كند . دريا به بستر خشك رودخانه خوش آمد هم نمي گويد . بعضي ها ، ”يكه” مي خورند و بعضي تنها تنها>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*
بدترين عواقب مرگ نيست ، روز مرگي است .
لطف مردن در بهار ، شكفتن است .
با يك دست آب حيات مي نوشم و با دست ديگر ماشه اسلحه اي كه روي مغزم گذاشته ام مي كشم .
عزرائيل آنچنان به من نزديك بود كه وقتي به قصد خودكشي ماشه اسلحه را چكاندم همزمان جان سپرديم .
با دسته گل به عيادت هزار دستاني رفتم كه خار پايش را مجروح كرده بود .
روحم براي پرواز به آسمان پيله جسمم را سوراخ كرد .
ساز شكسته را در دستگاه سكوت كوك مي كنم .
به عيادت گل پژمرده شتافتم
هميشه زندگي با عقربه ساعت جلو نمي ره گذر عمر رو به گردن عقرب ها نندازيم
اگر به حرف مفت پول ميدادن من الان 21 برابر بيل گيتس پول داشتم
براي آدم بزرگ شدن اجباريه ولي رشد كردن چيزييه كاملا اختياري
ـ بجز يكيش همشو خودم گفتم.اونايي كه بيمزس رو خودم در اوردم
گربه موش رو گرفته بود و دنبال تاريخ مصرفش ميگشت
ـ وقتي كبريت رو كشيدم شنيدم كه داد زد سوختم
يك كف دست صدا نداره
شباهت انسان به سيب :
سقوط ، سرنوشت سيب هايي است كه به درخت سنگيني مي كنند .
درخت سيبي كه شاخه هاي پرباري داشته باشد ، باعث نابودي خود مي شود .
شاخه درخت سيب ، به خاطر سنگيني ميوه هاي خود مي شكند .
سيب به درخت چسبيده به فرضيه نيوتون دهن كجي مي كند .
كرم سيبها ، از درون خود آنهاست .
سيبها مي گويند : از ماست كه بر ماست .
ـ اي كاش گل سرخ مي توانست در فصل پائيز صورتش را با سيلي سرخ نگه دارد .
اي كاش جاده متروك مي توانست صداي پاي گذشتگان را نشخوار كند .
صداي پايت تشويق به گام برداشتنم مي كند .
گوش سنگين فرياد را نجوا مي شنود .
يكي مي گفت : همه اش تقصير اين عقربه هاي ساعته و گرنه عمر ما به اين كوتاهي نبود
>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*
بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
با ورم ناید که عا قل گشته ام
گویا "او" مرده در من اینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آ ئینه می برسم ملول
چیستم دیگر به چشمت چیستم؟
لیک در آینه می بینم که وای
سایه ای هم زانچه بودم نیستم
همچو آن رقا صه هند و بنا ز
بای می کوبم ولی بر گور خو یش
وه که با صد حسرت ا ین و یرانه را
روشنی بخشید ه ام از نور خویش
ره نمی جو یم به سوی شهر روز
بیگمانم در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی آن را ز بیم
در دل مر دابها بنهفته ام
می رمم . . . اما نمی برسم ز خو یش
ره کجا. . . ؟ منزل کجا. . . ؟ مقصود چیست ؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل د یوانه را معبود کیست
او چو در من مرد ناگه هر چه بود
در نگاهم حالتی دیگر رفت
گو ئیا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب در بر گرفت
آه. . . آری. . . این منم. . . اما چه سو د
او که در من بود دیگر نیست .نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود آخر کیست. کیست ؟
نوشته شده توسط دخترای قشمی در دوشنبه یازدهم دی 1385 ساعت 21:47 موضوع | لینک ثابت
سنگ قلبم
نوشته شده توسط دخترای قشمی در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ساعت 20:59 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان
متاسفيم به دليل اينكه دير به دير اپ مي كنيم .
مــن كه ميدانم شبي عمرم به پايان مي رسد
نوبت خامو شي مـن سهل و آســـان مي رسد
من كه ميدانم كه تـا سر گرم بزم و مستي ام
مرگ ويرانگر چه بي رحم و شتابان مي رسد
من كه ميدانم به دنيا اعتباري نيست نيست
بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست نيست
من كه ميدانم اجل نا خوانده و بيداد گر
سر زده مي آيد و راه فراري نيست نيست
پس چرا عاشق نباشم
فقط يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
از دوري خون گريه مي كنم
عشق بيداد من باختن يعني لحظه عشق جان سرزمين يعني يعني زندگي پاک من عشق ليلي و قمار مجنون در عشق يعني ... شدن ساختن عشق دل يعني كلبه وامق و يعني عذرا عشق شدن من عشق فرداي يعني كودك مسجد يعني الاقصي عشق من عشق
عشق یعنی... !!!
پسربه دخترگفت:دوستم داري؟!اشک ازچشماي دخترجاري شد،مي خواست بره کهپسردستشوگرفت واشکاشوپاک کردوگفت:اگه دوستم نداري اشکال نداره مهم اينه که من دوستت دارم وطاقت ديدن اشکاتوندارم...دخترسرشوپايين انداخت و گفت :ميدوني چيه؟من دوستت ندارم.من...من بدجوري عاشقت شدم.پسردستاي دخترورها کردوباقيافه اي غمگين ازدخترجداشد.دخترفريادزد:مگه دوستم نداري؟؟!چراداري ميري؟پسرجواب داد:چون دوستت دارم مي خوام تنهات بذارم.
دخترگفت:فکر کنم شنيده باشي که مي گن عاشقي که تنهاباشه توي دنيانمي مونه!!!توکه دوست نداري من بميرم هان؟؟؟؟!پسرگفت:انقدردوستت دارم که نمي خوام به خاطرمن مرتکب گناه بشي!چون ميگن عشق يه جورگناهه!!!!!
دختر:اماعشقم پاکه!!پسرفريادزد: عشق پاک ديگه هيچ جايدنياپيدانميشه............ودختروبراي هميشه تنهاگذاشت...عشق پاک ديگه حتي توقصه هام معني نداره...
نوشته شده توسط دخترای قشمی در چهارشنبه هشتم آذر 1385 ساعت 16:54 موضوع | لینک ثابت
تقديم به يكي از بهترينانم عزیزم توجاده فدا شدن
اونکه هرگز نمی شه خسته منم
اونیکه با صد امید و آرزو
دلشو بسته به عشق تو منم
اونیکه با صد امید و آرزو
دلشو بسته به عشق تو منم
آخه تو پاک و نجیبی
تو یه احساس عجیبی
نکنه فرشته ای تو
تا ندای عشق رسید بر من
تا ندای عشق رسید بر من
شوق زندگی دمید بر من
شوق زندگی دمید بر من
آخه تو پاک و نجیبی
تو یه احساس عجیبی
نکنه فرشته ای تو
می خوام تو دریای چشات تا جون دارم شنا کنم
می خوام حساب خودمو از عاشقا جدا کنم
فدا شدن برای تو دلیل زنده بودنه
می خوام عشق و جنونمو لایه قصه ها کنم
می خوام عشق و جنونمو لایه قصه ها کنم
آخه تو پاک و نجیبی
تو یه احساس عجیبی
نکنه فرشته ای تو
#######################################################
عزیزم قصه نگو خوب میدونم
عشق من تو قلب سنگت دیگه جایی نداره...

گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد ..!!
نوشته شده توسط دخترای قشمی در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 ساعت 19:24 موضوع | لینک ثابت