تبليغاتX
گناه دریا

این داستان واقعی است ...

این مطلب فقط چند دقیقه وقت شما را می گیرد، اما می تواند طرز فکر شما را

تغيیر دهد....

در بیمارستانی ،دو مرد در یک

اتاق بستری بودند.مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی بعد از ظهرها یک ساعت

در تخت می نشست تا مایعات داخل ریه اش خارج شود. اما دومی باید طاق باز می

خوابید و اجازه نشستن نداشت.آن دو ساعتها در مورد همسر، خانواده هایشان ،

شغل، تفریحات و خاطرات دوران سربازی صحبت می کردند.بعد از ظهرها مرد اول در

تخت می نشست و روی خود را به پنجره می کرد و هر آنچه را که می دید برای دیگری

توصیف می کرد. در آن حال بیمار دوم چشمان خود را می بست و تمام جزئیات دنیای

بیرون را پیش روی خود مجسم می کرد

او با این کار جان تازه ای می گرفت،

چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او با تکاپو و شور و نشاط فضای بیرون پنجره

رنگ زندگی می گرفت.

در یک بعد از ظهر گرم ، مرد کنار

پنجره از رژه ای بزرگ در خیابان خبر داد.با وجود این که مرد دوم صدایی نمی

شنید، با بستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که هم اتاقیش وصف می کرد پیش رو

مجسم می نمود.<

روزها و هفته ها به همین صورت سپری شد.یک

روز صبح وقتی پرستار به اتاق آمد،با پیکر بی جان مرد کنار پنجره که با آرامش

به خواب ابدی فرو رفته بود روبرو شد.

پس از آنکه جسد را به خارج از اتاق

منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به کنار پنجره منتقل کنند. به

محض اینکه کنار پنجره قرار گرفت، با شوق فراوان به بیرون نگاه کرد

تنها چیزی که دید دیواری بلند و

سیمانی بود

;با تعجب به پرستار گفت:جلوی این پنجره

که دیواره!!!چرا او منظره بیرون را آن قدر زیبا وصف می

کرد؟

پرستار گفت: او که نابینا بود، او حتی

نمی توانست این دیوار سیمانی بلند را ببیند.شاید فقط خواسته تورا به زندگی

امیدوار کند.

بالاترین لذت در زندگی اینست که

علیرغم مشکلات خودتان ، سعی کنید دیگران را شاد

کنید

شادی اگر تقسیم شود دوبرابر می

شود..

اگر می خواهید خود را ثروتمند احساس

کنید ، کافیست تمام نعمتهایتان را ، که با پول نمی توان خرید،بشمارید. زمان

حال یک هدیه است. پس قدر این هدیه را بدانید.

انسانها سخنان شما را فراموش می

کنند.

انسانها عمل شما را فراموش می

کنند.

اما آنها هیچگاه فراموش نمی کنند که

شما چه احساسی را برایشان به وجود آورده اید.<

به یاد داشته باشید: زندگی شمارش نفس

های ما نیست، بلکه شمارش لحظاتی است که این نفس ها را می

سازند.


 

نوشته شده توسط دخترای قشمی در جمعه دوم شهریور 1386 ساعت 11:13 موضوع | لینک ثابت


 

"  به نام او  " 

دسته گلی در دست به راه می افتم . با چشمانی اشک آلود و قلبی که هنوز می تپد در سینه به عشق بوسه بر دستان گرمت . به عشق بوسه بر دستانی که بند بند انگشتانش حکایت از زحمت و رنجی دیرینه دارد ... بو سه بر دستانی که ...
 
آهسته قدم بر می دارم تا چینی نازک تنهایی آنهایی که فراموش شده اند ترک برندارد ... آهسته آهسته می رسم به  تو ... به تویی که می دانم منتظر آمدنم بودی و چشم براهم تا باز هم به رسم سالهای گذشته بیایم و حتی با شاخه ای گل
دل شادت کنم ...
 
 
سلام پدر خوبم ... روزت مبارک .

 

میدانم که صدایم را می شنوی ، می دانم که مرا می بینی ؛ پدر خوبم اگر می توانی اگر می شود امشب به خوابم بیا تا مثل سالهای گذشته بوسه بارانت کنم . اگر می توانی بیا تا شاید یکبار دیگر در خواب گرمی دستانت را حس کنم . بیا تا من هم مثل دیگر پسران دل خوش باشم به اینکه امسال هم روز پدر ، پدرم در کنارم بوده ... بیا !

 

می دانم که هستی همیشه در کنارم ، پس : 

بهترینم ، مهربانم ، تکیه گاهم ، پدرم : روزت مبارک  

وقتی به عرقای روی پیشونیش نگاه کردم دلم می خواست تا نفس دارم دستای محکم و بزرگشو ببوسم 

دلم می خواست مثل بچگیام تو بغلش آروم بگیرم و همه ی گلایه هامو از این دنیا و سختیاش تند تندبگم!!

دوست داشتم سر مو بذارم رو شونشو اونقدر گریه کنم که دیگه هیچ بغضی گلومو فشار نده... 

دلم پر می زنه وقتی درو باز می کنم ... میاد تو ... بغلم می کنه... 

وقتی تو دلتنگیام نمی تونه هم صحبتم بشه ولی از ناراحتی چشاش خون میفته!! 

دلم می لرزه وقتی ناراحت می شه و تو صندوقچه ی غمایی که داره جمعشون می کنه و گلایه نمی کنه... 

وقتی شبا که تنهام پهلوم می شینه تا تنها نمونم در حالیکه می فهم اونقدر خوابش میاد که شاید حتی حرفامو

نفهمه...

به قلب بزرگش حسودیم میشه وقتی میبینم با همه ی عشقی که به فرشته ی آسمونیه خونمون داشت هیچ

حرفی در موردش نمی زنه تا من ناراحت نشم. 

به عشق پاکش حسودیم میشه وقتی میبینم درد عشقشو تو دلش میریزه و به هیچ کس چیزی نمی گه. 

پدرم بود که با دل مهربونش ... خدا رو به من نشون داد 

پدرم بود که پاهامو رو پاهاش گذاشت و مسیر زندگی رو بهم نشون داد...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

التماس دعا 

کاش دلها آنقدر پاک و خالص بودند که دعا ها قبل از پايين آمدن دست ها مستجاب مي شد
اي کاش آسمان حرف کوير را مي فهميد و اشک خود را نثار گونه هاي خشک کوير مي کرد
اي کاش واژه حقيقت آنقدر با لبها صميمي بود که براي بيان کردن آن نيازي به شهامت نبود
و اي کاش مهتاب با کوچه هاي تاريک آشنا بود و اي کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمي سپرد

اي کاش دوستي به قدري حرمت داشت که شکستنش به اين زودي ها رخ نميداذ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

<<عشق و نفرت >>

 

زنی

به مردی گفت : دوستت دارم
و مرد گفت : آرزو دارم که سزاوار عشق تو باشم
زن گفت : مرا دوست نداری ؟
مرد فقط به زن خیره شد و چیزی نگفت .
زن فریاد زد : از تو متنفرم
مرد پاسخ داد : پس آرزو دارم که سزاوار نفرت تو باشم.....
 
<<اشک ها و خنده ها >>
شامگاه در ساحل رود نیل کفتاری به تمساحی برخورد و به هم سلا م کردند .
کفتار گفت : حال و روزتان چطور است آقا؟
تمساح پاسخ داد : وضعم خراب است . گاهی از شدت درد و رنج گریه می کنم و بعد همه می گویند : این ها اشک تمساح است. این بیش تر از هر چیز دیگری ناراحتم می کند .
سپس کفتار گفت : از درد و رنج خودت می گویی اما یک لحظه ها به من فکر کن. من زیبایی ها و شگفتی ها و معجزه های دنیا را می بینم و از شدت شادی مثل روز می خندم و بعد همه ی اهل جنگل می گویند : این خنده کفتار است.!
 
<<ترانه عاشقانه >>
شاعری ترانه عاشقانه ی زیبایی سرود . و نسخه های بسیاری از آن تهیه کردو برای دوستان و آشنایانش زن و مرد فرستاد.حتی آن را برای زن جوانی فرستاد که تنها یک بار دیده بود و آن سوی کوه ها می زیست.
یکی دو روز بعد پیکی از سوی زن جوان آمد . نامه ای آورد زن در نامه گفته بود:
بگذارید این اطمینان را به شما بدهم ترانه عاشقانه ای که برایم فرستادید بسیار مسحورم کرده. اکنون بیاید و پدر و مادرم را ببنید تا ترتیب مراسم ازدواج را بدهیم.
و شاعر به نامه پاسخ داد و نوشت : دوست من این فقط ترانه عاشقانه ای بود که از قلب شاعری بر می خاست و هر مرد و هر زنی آن را می خواند.
و زن در نامه ی دیگری پاسخ داد : بوقلمون صفت و دروغ گو !از امروز تا دم مرگ به خاطر کار تو از شاعرام متنفر خواهم بود
!
 
برگرفته از کتاب  باغ پیامبر و سرگردان  اثر جبران خلیل جبران


 

نوشته شده توسط دخترای قشمی در شنبه سی ام تیر 1386 ساعت 17:38 موضوع | لینک ثابت


سوگند را ساختيم تا سوگند ياد کنيم که عاشق بمانيم

سوگند را ساختيم تا سوگند ياد کنيم که عاشق بمانيم

با سوگند شروع مي کنيم با اميد ادامه مي دهيم و آرزو داريم با وصال ختم

 

شود .... سوگند مي خوريم به زيبايي عشق پاک که دل از هم نگيريم که

 

لحظه اي از ياد يکديگر غافل نشويم که براي هم باشيم و به ياد هم که

 

دوست داشتن را از ياد نبرده و با آمدن هر سپيده و شروع هر روز به ياد

 

يکديگر چشم به جهان بگشاييم .... و در آخر سوگند به عشق که در غم و

 

شادي با هم باشيم

 

در آخر منظور از عشق > عشق به خدا و پدر و مادر



 

نوشته شده توسط دخترای قشمی در شنبه پنجم خرداد 1386 ساعت 1:21 موضوع | لینک ثابت


 

 

... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همديگه رو مي بينيم يه شكلات مال تو
، يكي مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه"
...
هر بار يه شكلات ميذاشتم توي دستش
.
..
اون هم يه شكلات توي دست من... باز همديگه رو نگاه مي كرديم

...
يعني كه دوستيم... دوست دوست..
.
من تند شكلاتم رو باز مي كردم و ميذاشتم توي دهنم و تند تند اونو مي مكيدم
.
..
مي گفت "شكمو! تو دوست شكمويي هستي
!"
...
و شكلاتش رو ميذاشت توي يه صندوق كوچولوي قشنگ... مي گفتم "بخورش
!"
...
مي گفت "تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... تا هميشه بمونه
" ...
صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمي خورد
..
.
من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها

، اون وقت چيكار مي كني؟" ... گفت "مواظبشون هستم"
...
مي گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعي كه دوست هستيم
"
...
و من شكلات ميذاشتم توي دهنم و مي گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستي كه تا نداره
" ...
يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م
.
..
اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظي كنه
..
.
ميخواد بره... بره اون دور دورها... ميگه "ميرم ،

اما زود بر مي گردم" ... من ميدونم ، ميره و بر نمي گرده... يادش رفت شكلات به من بده.
..
من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "اين براي خوردن
" .
..
يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچيكت
" .
..
يادش رفته بود كه صندوقي داره براي شكلاتهاش... هر دو رو خورد
..
.
خنديدم... ميدونستم دوستي من تا نداره... ميدونستم دوستي اون تا داره... مثل هميشه

...
خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد.
..
حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار مي كنه؟

شاید باور نکردی آن زمان که گفتم می روم برای ابد رفتم.....هیج گاه جدی نگرفتی که صبح گاهی خواهد آمد که خواهم رفت....آخرین وداعم را دیدی اما باز سکوت کردی.....تنها گفتی کاش امشب بمیرم.....و من در گرداب خاطراتم به تو فهماندم که سخنت پوچ است.....مرگ تو با رفتن من فرا نمی رسد و این چه زیباست! و اکنون دیر زمانی است که من رفته ام....گویا هرگز نیامده بودم.....باز چون همیشه خورشید طلایی رنگ طلوع می کندو شبان گاهان ماه نقره فام رخ می کشد در آسمان خیا لت.....اما دیگر سلامی نیست.....
قلبم گرفت ای نازنین نفس دیگه نفس نیست....آه این زمین و سرزمین واسم به جز قفس نیست......

تنها شاهد اشک های شبانه ام
همین صفحه سفید و جوهر سیاه است
هرگز نخواستم چشم نامحرم این لحظه های ناآشنا

وفروریختن اشک را بر گونه هایم ببیند

همیشه بالش سکوت را

زیر سر هق هق تنهایی ام گذاشتم

تا کسی صدایم را نشنود اما تو ٬ تو که از گریه های پنهانی من باخبری چه کنم گاهی همین گریه های گهگاه جای خالی تو را در غربت لحظه هایم پر می کند باور کن!!!!


 

نوشته شده توسط دخترای قشمی در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ساعت 18:47 موضوع | لینک ثابت


Valentine's Day

سلام به دوستان عزیز

روز والنتاین روز عشاق مبارک همه باشه

Happy Valentine's Day

 

 

 

 

 

 می خوام برم بدون تو ، بدون حس بودنت
نداره رنگی از خوشی دقیقه های موندنت
 
نگاه سردتو بگیر بریدم از نگاه تو
نمی تونم که جون بدم به جرم هر گناه تو
 
میرم که از نبودنت به حس بودن برسم
میرم که تو فکر نکنی پرنده ای تو قفسم
 
اگه یه وقت دلت گرفت برای بچه بازیام
خیال نکن صدام کنی دوباره باز پیشت میام
 
بدون که رفتنم دیگه برای بی تو بودنه
تموم آرزوی من به جاده دل سپردنه......

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مطرب دل
 
با من صنما دل يكدله كن
گر سر ننهم ، آنگه گله كن
 
مجنون شده ام از بهر خدا
زان زلف خوشت يك سلسله كن
 
سي پاره به كف ، صد پاره شكست
صد پاره منم ، ترك چِله كن
 
اي مطرب دل ، زان نغمه ي خوش
اين مغز مرا پر مشغله كن
 
اي  جانم ، شبان شده اي
بر طور برآ ، ترك گَله كن


 

نوشته شده توسط دخترای قشمی در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 22:34 موضوع | لینک ثابت


هيچ مي داني تک تک آن ستاره هايي که هر شب نگاه خسته اما مشتاقت را به آنها مي دوزي و آرزو ميکني که کاش مي توانستي با دستهايت سهم خودت را از آسمان برداري . اگر تو بخواهي مي توانند پلکاني شوند و تو را اوج دهند تا ملاقات خدا؟
-+-+-+-+-+-
وقتي واقعيت ها , آدم را فريب بدهند چه کار مي شود کرد ؟ روزگاريست که حقيقت هم لباسي از دروغ بر تن کرده است و راست راست توي خيابان راه مي رود عشق نشسته است کنار خيابان , کلاهي کشيده بر سر و دارد گدايي مي کند و مرگ , در قالب دخترکي زيبا , گلهاي رز زرد مي فروشد
 
-+-+-+-+-+-
آنگاه که.......... ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس ميکني؛ به خاطر بياور که ............... زيبايي شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است!!!!
-+-+-+-+-+-
يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم
-+-+-+-+-+-
به ديدارم بيا،هر شب دراين تنهايي تنهاو تاريک خدا مانند دلم تنگ است بيا اي روشن اي روشنتر از لبخند شبم را روز کن در زير سر پوش سياهي ها دلم تنگ است
-+-+-+-+-+-
اگه يکي رو ديدي وقتي داري ترکش مي کني برات فقط سکوت مي کنه بدون ديوونته اگه يکي رو ديدي که ازنبودنت داغون شده بدون براش همه چي بودي اگه يکي رو ديدي که يه روز از بي تو بودن مي ناله بدون بدون تو مي ميره اگه يکي رو ديدي که بعد رفتنت لباس سفيد پوشيده بدون بدون تو مرده اگه يه روز ديديش که يه گوشه افتاده و يه پارچه سفيد روش کشيدن بدون واسه خاطر تو مرده...
-+-+-+-+-+-
هر موقع خواستي از كسي جدا بشي يادت نره بهترين راه اينه كه بهش بگي براي هميشه خدانگهدار، شايد طرف مقابلت ناراحت بشه و قلبش بشكنه ولي بهتر از اينكه منتظر بمونه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمي دانم تو مي خواني ز چشمم حرفهايم را نمي دانم تو مي بيني نگاه بي صدايم را كه مي گويد بدون مهربانيهاي بي حدت... بدون عشق تو، هيچم

مي داني كه من دلواپس فرداي خود هستم مبادا گم كنم راه قشنگ ارزو ها را... مبادا گم كنم اهداف زيبا را... مبادا جا بمانم از قطار موهبتهايت... دلم بين اميد و ناميدي ميزند پرسه ميكند فرياد ...ميشود خسته... مرا تنها تو نگذاري  

تو ميداني ... و ميداني كه من ، بي تو و مهر تو ، مي ميرم تو دستش را بگير تا او نترسد از سيا هي ها، سختي ها ، دو رنگي ها و بداند دوستش داري دوستت دارم خداي مهربانيها

اگر باد بودم می وزيدم، اگر ابر بودم می باريدم، اگر مهر بودم می تابيدم، اگر خدا بودم می آفريدم تا بدانی دوستت دارم ....***

اگر ابر بودی به انتظار اشکت می نشستم، اگر مهر بودی در پرتو ات خود را گرم می کردم، اگر باد بودی چون برگ خزان خود را بدستت می سپردم، اگر خدا بودی به تو ايمان می آوردم تا بدانی دوستت دارم، اگر هيچ بودی از تو ابر سپيدی می ساختم، از تو خورشيد با شکوهی بوجود می آوردم، تو را نسيم ملايمی می کردم از تو خدايی بزرگ می ساختم، تا بدانی که فقط تو را دوستت دارم

زندگي زيباست ؛ نه در رويا بوسه زيباست ؛ نه براي هوس پرنده زيباست ؛ نه براي قفس دوست داشتن زيباست ؛ نه براي لمس کردن ؛ براي حس کردن پس بدون چه کسي تو رو دوست داره ؛ بخاطره خودت

ای دو چشمت سبزه زاران گريه ات اشک بهاران ميروم غمگين و نالان اشک غم ديگر نيافشان ای سراپا مهربانی ای نگاهت آسمانی در دل نامهربانم شوق ماندن می نشانی عاشق و چشم انتظاری پاک و روشن چون بهاری هرچه گفتم باورت شد حيف از احساسی که داری چشمه ايی خشک و سياهم خسته ايی گم کرده راهم بگذر از من چونکه ديگر زشت و سرتاپا گناهم***

ترسم آخر در کنارم خسته وآزرده گردی با همه خوبی و پاکی در خزان پژمرده گردی ميروم تا نشنوم آواز باران دو چشمت ميروم چون می هراسم شعله ايی افسرده گردی ای که در خوبی و پاکی چلچراغ آسمانی قلب سردم را چه بی حاصل به سويت ميکشانی قصه تلخ مرا کاش از نگاهم خوانده بودی من گنهکارم تو خوب و مهربانی

داشتم يک دل و آن هم به تو كردم تقديم بيش از اين از من مسکين چه تمنا داری                                                                 

عشق ابدي است و اگر نباشد عشق نيست .

"love is for ever and if it doesn 't last forever it isn't love"

آتش عشق تو شد باده و درجام افتاد هر که نوشيد از آن در نظر عام افتاد قسمت ما شد آن باده و آن آتش عشق نوش کرديم،چه نوشي،چه سرانجام افتاد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حقایق زندگی: 
 
1)حداقل 5نفردر این دنیا تورا دوست دارند،آنقدرکه حاضرند برای تو بمیرند.

2)حداقل 15نفر دراین دنیا ترا به دلایلی دوست دارند.

3)تنها دلیلی که ممکن است کسی از تو متنفر باشد این است که میخواهد مثل تو باشد.

4)یک لبخند تو میتواند برای هرکسی خوشبختی بیاورد حتی اگراوازتو خوشش نیاید.

5)هرشب کسی با فکرتو به خواب میرود.

6)توبرای یک نفر یک دنیایی.

7)بدون تو شاید کسی نتواند به زندگی ادامه دهد.

8)تو فردی بخصوص وبی همتایی اما به روش خودت.

9)کسی که توحتی از وجودش بی خبری ترا دوست دارد.

10)وقتی احساس میکنی دنیا به تو پشت کرده،نگاهی بینداز،بیشتربه مانند این است که
تو به دنیا پشت کرده ای.

11)وقتی فکر میکنی شانس نداری به آنچه که میخواهی برسی به آن نخواهی رسید اما وقتی به خود ایمان داری دیر یا زود به آن خواهی رسید.

12)همیشه شکایاتی را که به تو میشود را به یاد داشته باش وکلمات زشت آنرا فراموش کن.

13)همیشه احساست را بیان کن به این ترتیب دیگران از آن باخبر میشوند.

14)اگر دوست خیلی خوبی داری زمانی را برایش بگذار تا دریابد که چقدر برایت با ارزش است.

15)توباید دوست فوق العاده ای باشی چرا که این مطا لب را
میخوانی.
 
  شاد باشید


 

نوشته شده توسط دخترای قشمی در چهارشنبه بیستم دی 1385 ساعت 18:55 موضوع | لینک ثابت


درخت خودش را پشت شكوفه ها پنهان كرده بود
سكوت فريادي است كه تارهاي صوتي اش را از دست داده است
چه ديار اسرار آميزي است ديار اشك !

گلها با يك رديف از ميان گلبرگ از ميان علفها پيدايشان مي شود و مي آيند ... قبل از خودكشي در برابر آينه قاتل و مقتول را به همنشان مي دهم . ضربان قلب چهار نژاد به يك زبان تبعيض نژادي را محكوم مي كند . شكارچي ناشكيباتر از قوه ء جاذبه زمين انتظار سقوط پرنده را مي كشد . براي اينكه زحمت به دوش كشيدن جسدم را به بازماندگانم ندهم در آستانه در خروجي زندگي جسدم را جا نمي گذارم . حاصل جمع ستارگان چشم خورشيد را مي زند . عمر ماهي صرف آبتني مي شود . خورشيد مچ شب را به روشني روز باز مي كند . شما را نمي دانم ولي آدمهاي دم كلفت با دمشان گردو مي شكنند . حقيقت طشتي است كه بالاخره از بام خواهد افتاد . آنهاي كه خرشان نمي رود ، پالانشان كج است . اگر خرتان نمي رود ، اسبتان را زين كنيد . اين حرفها براي اين است كه نشان دهم حرف مردم تمامي ندارد . درست است كه تمام دانشمندان از مردان بوده اند ، ولي مردان ! اين نكته را از زنان مخفي كرده اند كه تمامي جنايتكاران معروف عالم هم مرد بوده اند . وقتي بمب اتمي هيروشيما انداخته شد ، پشه هاي ژاپني از قدرت حشره كش هاي جديد آدمها حيرت زده بودند . زنبور عسلي كه شيرهء گل قالي را بمكد دست خالي به كندو باز مي گردد . آينه شكسته حاصل جمع خودبيني ها را در سطل زباله مي ريزد . گرسنگي ، سالن سخنراني دهان را تبديل به سالن غذا خوري مي كند . در سپيده دم ، باد نوزيده چراغ ستارگان را خاموش مي كند . دريا به بستر خشك رودخانه خوش آمد هم نمي گويد . بعضي ها ، ”يكه” مي خورند و بعضي تنها تنها

>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*

بدترين عواقب مرگ نيست ، روز مرگي است .
 لطف مردن در بهار ، شكفتن است .
‌ با يك دست آب حيات مي نوشم و با دست ديگر ماشه اسلحه اي كه روي مغزم گذاشته ام مي كشم .
 عزرائيل آنچنان به من نزديك بود كه وقتي به قصد خودكشي ماشه اسلحه را چكاندم همزمان جان سپرديم .
 با دسته گل به عيادت هزار دستاني رفتم كه خار پايش را مجروح كرده بود .
 روحم براي پرواز به آسمان پيله جسمم را سوراخ كرد .
 ساز شكسته را در دستگاه سكوت كوك مي كنم .
 به عيادت گل پژمرده شتافتم
 هميشه زندگي با عقربه ساعت جلو نمي ره گذر عمر رو به گردن عقرب ها نندازيم
 اگر به حرف مفت پول ميدادن من الان 21 برابر بيل گيتس پول داشتم
 براي آدم بزرگ شدن اجباريه ولي رشد كردن چيزييه كاملا اختياري
ـ بجز يكيش همشو خودم گفتم.اونايي كه بيمزس رو خودم در اوردم
 گربه موش رو گرفته بود و دنبال تاريخ مصرفش ميگشت
ـ وقتي كبريت رو كشيدم شنيدم كه داد زد سوختم
 يك كف دست صدا نداره
شباهت انسان به سيب :
 سقوط ، سرنوشت سيب هايي است كه به درخت سنگيني مي كنند .
 درخت سيبي كه شاخه هاي پرباري داشته باشد ، باعث نابودي خود مي شود .
 شاخه درخت سيب ، به خاطر سنگيني ميوه هاي خود مي شكند .
 سيب به درخت چسبيده به فرضيه نيوتون دهن كجي مي كند .
 كرم سيبها ، از درون خود آنهاست .
 سيبها مي گويند : از ماست كه بر ماست .
ـ اي كاش گل سرخ مي توانست در فصل پائيز صورتش را با سيلي سرخ نگه دارد .
 اي كاش جاده متروك مي توانست صداي پاي گذشتگان را نشخوار كند .
 صداي پايت تشويق به گام برداشتنم مي كند .
 گوش سنگين فرياد را نجوا مي شنود .
 يكي مي گفت : همه اش تقصير اين عقربه هاي ساعته و گرنه عمر ما به اين كوتاهي نبود

>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*>*<*>*

بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
با ورم ناید که عا قل گشته ام
گویا "او" مرده در من اینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام
 
هر دم از آ ئینه می برسم ملول
چیستم دیگر به چشمت چیستم؟
لیک در آینه می بینم که  وای
سایه ای هم زانچه بودم نیستم
 
همچو آن رقا صه هند و بنا ز
بای می کوبم ولی بر گور خو یش
وه که با صد حسرت ا ین و یرانه را
روشنی بخشید ه ام از نور خویش
 
ره نمی جو یم به سوی شهر روز
بیگمانم در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی آن را ز بیم
در دل مر دابها بنهفته ام
 
می رمم . . . اما نمی برسم ز خو یش
ره کجا. . . ؟ منزل کجا. . . ؟ مقصود چیست ؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل د یوانه را معبود کیست
 
او چو در من مرد ناگه هر چه بود
در نگاهم حالتی دیگر رفت
گو ئیا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب در بر گرفت
 
آه. . . آری. . . این منم. . . اما چه سو د
او که در من بود  دیگر نیست .نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود آخر کیست. کیست ؟
 
 


 

نوشته شده توسط دخترای قشمی در دوشنبه یازدهم دی 1385 ساعت 21:47 موضوع | لینک ثابت


سنگ قلبم

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم
نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم ".

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. ازمن خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . منعاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اوننميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي همراه نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد .من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ،
به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم ".

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثلفرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلقبه من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل ازاينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ،با گريه کنار من اومد و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به
من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . منعاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل
اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ،ميخواستم که بدونه

که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... منخجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره
 
 
    


 

نوشته شده توسط دخترای قشمی در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ساعت 20:59 موضوع | لینک ثابت


سلام دوستان

متاسفيم به دليل اينكه دير به دير اپ مي كنيم .


مــن كه ميدانم شبي عمرم به پايان مي رسد

نوبت خامو شي مـن سهل و آســـان مي رسد

من كه ميدانم كه تـا سر گرم بزم و مستي ام

مرگ ويرانگر چه بي رحم و شتابان مي رسد

من كه ميدانم به دنيا اعتباري نيست نيست

بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست نيست

من كه ميدانم اجل نا خوانده و بيداد گر

سر زده مي آيد و راه فراري نيست نيست

پس چرا عاشق نباشم


فقط يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

از دوري خون گريه مي كنم


عشق بيداد من باختن يعني لحظه عشق جان سرزمين يعني يعني زندگي پاک من عشق ليلي و قمار مجنون در عشق يعني ... شدن ساختن عشق دل يعني كلبه وامق و يعني عذرا عشق شدن من عشق فرداي يعني كودك مسجد يعني الاقصي عشق من عشق

 

عشق یعنی... !!!

پسربه دخترگفت:دوستم داري؟!اشک ازچشماي دخترجاري شد،مي خواست بره کهپسردستشوگرفت واشکاشوپاک کردوگفت:اگه دوستم نداري اشکال نداره مهم اينه که من دوستت دارم وطاقت ديدن اشکاتوندارم...دخترسرشوپايين انداخت و گفت :ميدوني چيه؟من دوستت ندارم.من...من بدجوري عاشقت شدم.پسردستاي دخترورها کردوباقيافه اي غمگين ازدخترجداشد.دخترفريادزد:مگه دوستم نداري؟؟!چراداري ميري؟پسرجواب داد:چون دوستت دارم مي خوام تنهات بذارم.
دخترگفت:فکر کنم شنيده باشي که مي گن عاشقي که تنهاباشه توي دنيانمي مونه!!!توکه دوست نداري من بميرم هان؟؟؟؟!پسرگفت:انقدردوستت دارم که نمي خوام به خاطرمن مرتکب گناه بشي!چون ميگن عشق يه جورگناهه!!!!!
دختر:اماعشقم پاکه!!پسرفريادزد: عشق پاک ديگه هيچ جايدنياپيدانميشه............ودختروبراي هميشه تنهاگذاشت...عشق پاک ديگه حتي توقصه هام معني نداره...


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط دخترای قشمی در چهارشنبه هشتم آذر 1385 ساعت 16:54 موضوع | لینک ثابت


 

       تقديم به يكي از بهترينانم

عزیزم توجاده فدا شدن
اونکه هرگز نمی شه خسته منم
اونیکه با صد امید و آرزو
دلشو بسته به عشق تو منم
اونیکه با صد امید و آرزو
دلشو بسته به عشق تو منم

آخه تو پاک و نجیبی
تو یه احساس عجیبی
نکنه فرشته ای تو

تا ندای عشق رسید بر من
تا ندای عشق رسید بر من
شوق زندگی دمید بر من
شوق زندگی دمید بر من

آخه تو پاک و نجیبی
تو یه احساس عجیبی
نکنه فرشته ای تو

می خوام تو دریای چشات تا جون دارم شنا کنم
می خوام حساب خودمو از عاشقا جدا کنم
فدا شدن برای تو دلیل زنده بودنه
می خوام عشق و جنونمو لایه قصه ها کنم
می خوام عشق و جنونمو لایه قصه ها کنم

آخه تو پاک و نجیبی
تو یه احساس عجیبی
نکنه فرشته ای تو

#######################################################

عزیزم قصه نگو خوب میدونم

                                    عشق من تو قلب سنگت دیگه جایی نداره...

                            دیگه دوست داشتن من برای تو                        
                                                 قصه ی قدیمیه،حوصله اتو سر میبره
                                     چشم تو چشمای دشمن منه
 
حرف مردم داره گولت میزنه
اینو اون هرچی میگن بذار بگن
هر کسی بد میگه با ما دشمنه..
اگه تو چشمامو گریون بکنی
یه روزی خدای من چشماتو گریون میکنه
عزیزم با دل من بازی نکن
که یه روزی یه کسی قلب تو رو خون میکنه
تو بمون که تو رگام خون بمونه
تو تن خسته ی من جون بمونه
گریه هام گریه ی دوست داستنه،خنده هام خنده ی دوست داشتنه
تو نباشی زندگی سرد و سیاست
قصه ی کوچیک من بی انتهاست
عشق من رنگ ریا بود که نبود
دل من از تو جدا بود که نبود....
 
 
#######################################################
 

 گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد ..!!
 
هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود

هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه آتش شدم که در برابرم دريا بود و دريا و دريا... 

در اين دنيا سراب محکوم است به پوچي... پرستو محکوم به کوچ کردن... شمع محکوم به اشک ريختن... خارها محکوم به تنهايي... روز محکوم به غروب کردن... شب محکوم به رسيدن... قلب با همه ي پاکي وصداقتش محکوم به دوست داشتن وچه محکوميتي شيرين تر و دلپذير تر ازاين است؟ اما اي کاش همه ي اين محکوميتها زيبا را مي پذيرفتند. اي کاش
... 
 
وقتی گريه می کنم تو را در ميان اشکهايم می بينم

ولی اشکهايم را پاک می کنم تا کسی تو را نبيند

 


 

نوشته شده توسط دخترای قشمی در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 ساعت 19:24 موضوع | لینک ثابت